زندگے ...

 

 یعنی بازے ...

 



سه ،בפּ ، یڪ … سوت داور...

 



بازے شروع شـב!!!

 



בפּیدے ، בست פּ پا زدے ، غرق شـבے ،

 

 

 

 בل شکستے ، عاشق شـבے

 



بے رحم شـבے ، مهرباטּ شـבی… بچــﮧ بوבے ،

 

 

 

 بزرگـ شـבے ، پیر شـבے

 



سـפּت בاور

 



بازے تمام شـב... زنـבگے را باختی ...

 



اشڪاتـפּ پاڪ ڪن

 



همسفر گاهـے بایـב بازے رو باختـ

 



اما اینو یاבت باشـــﮧ باز میشــﮧ زنـבگے رو ساختـ .....

 

 

/ 5 نظر / 12 بازدید
محمد

چاره اي ندارد برگ پاييزي به جز افتادن... وقتي كه مي داند درخت هواي برگ تازه اي در سر دارد خدای مهربانی داریم... میتواند مچمان را بگیرد, اما دستمان را میگیرد یک درخت میلیون ها چوب کبریت را میسازد اما وقتی زمانش برسد فقط یک چوب کبریت برای سوزاندن میلیون ها درخت کافیست... جالب است!ثبت احوال در شناسنامه ام همه چیز را ثبت کرده است جز احوالم را لباسهايم كه تنگ ميشود به اين و آن ميبخشم دل تنگم را كه ميخواهد خدایی که به اجبار به یاد آوری بی اختیار فراموشش خواهی کرد امشب هنگام خوابيدن با خود قدري فكر كنيم امروز چه كرده ايم كه فردا لايق زنده ماندن باشيم. بازم......

محمد

کامنت گذاشتم اومدی وبم درسته و خبرم به خاطر اپت ندادی

محمد

در هجوم لحظه های پوچ جدایی ، سکوت تنها یادگار لحظه های با تو بودن است ، وقتی ثانیه ها رفتنت را تلنگر میزنند ، بودنت به کوچه ی فراموشی کوچ میکند…

محمد

من راضی به مچ گرفتنشم چون اگه خدا مچ کسیو نگیره مطمئن باشه ولش کرده به خیال خودش. و این یعنی بدترین چیز

محمد

صدای عشق می آید صدای زمزمه ی صبح و آسمان کبودی که رنگ می بازد ولی کنار من چقدر کوتاهند روزهای تابستان صدای خش خش دامن پاییز صدای ریزش برگهای دفتر عمرم و عشق با همه ی عشق پُر از سکوت خالی بود